تبليغاتX
عشق عاشق معشوق
عشق عاشق معشوق
عاشقانه ها
بانو منو ببخش

ساقي منو ببخش

بانو منو ببخش ! من عاشقت شدم

جونم به لب رسيد تا لايقت شدم

اندوه تو منو تا گريه مي بره

بانو منو ببخش اين حرف آخره

بانو نگاه كن اين مرد خسته رو

اين شهر كهنه در دل نشسته رو

دست منو بگير از پشت اين حصار

ابري تر از دلت رو خاك من ببار

دلتنگ تو شدم ، مغرور سر به زير

از اين شب سياه ، دستامو پس بگير

اندوه قلبمو جز تو به كي بگم ؟

باور كن عشقمو ، من در تو گم شدم

بانو منو ببخش ، من عاشقت شدم

جونم به لب رسيد تا لايقت شدم

 

                                                                          یه عکس توپ تو ادامه مطلب هست حتما ببینین


ادامه مطلب
|| نوشته شده توسط Ferancesco در 84/11/24 ساعت 8:39 بعد از ظهر |

پشت اين پنجره ها دل ميگيره

دلم عجيب گرفته

پشت اين پنجره ها دل ميگيره

 غم و غصه‌ي دل و تو ميدوني

وقتي از بخت خودم حرف مي زنم

چشام اشك بارون‌ميشه تو ميدوني

 

عمريه غم تو دلم زندونيه

 دل من زندون داره تو ميدوني

هرچي بهش مي گم تو آزادي ديگه

ميگه من دوست دارم تو ميدوني

 

مي خوام امشب با خودم شكوه كنم

شكوه هاي دلم و تو مي دوني

يگم اي خدا چرا بختم سياس

چرا بخت من سياس تو ميدوني

 

پنجره بسته ميشه شب مي رسه

چشام آروم نداره تو مي دوني

اگه امشب بگذره فردا ميشه

مگه فردا چي ميشه تو ميدوني

 

عمريه غم تو دلم زندونيه

 دل من زندون داره تو ميدوني

هرچي بهش مي گم تو آزادي ديگه

ميگه من دوست دارم تو ميدوني

|| نوشته شده توسط Ferancesco در 84/11/21 ساعت 11:1 قبل از ظهر |

ننگه لحظه جنون و بغض و فرياد

بزار دستتو بخونمتوي قانون تو بي غيرتي يك جرم

توي مذهب تو خاموشي حرامه

اولين قانون تو قانون غيرت

آخرين حكم تو حكم انتقامه

...

زندگي مردن تدريجيه وقتي

زخماي نشسته رو تنو ببيني

ننگه لحظه جنون و بغض و فرياد

رو به خاموشي آيينه بشيني

ننگه بي تفاوتي به ساحت زخم

ننگه بي حرمتي و پرپر شدن ياس

اين همه درد و غم و دلخوشي پوچ

پيش زخم تو يه قطره توي درياس

 

متن کامل در ادامه مطلب . ختما بخونید

( اینو نوشتم که بگم : دیگه دوست ندارم تورو با چشمای خیس ببینم . آخه اصلا قشنگ نیست . تو رو به خدا گذشته هارو فراموش کن دیگه منو اذیت نکن . خواهش می کنم  . همیشه بخند . . همیشه  )


ادامه مطلب
|| نوشته شده توسط Ferancesco در 84/11/20 ساعت 10:0 بعد از ظهر |

فروغ ميگه :
            به خدا كه دوست دارم

آري آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

 

از سياهي چرا هراسيدن

شب پر از قطره هاي الماس است

آنچه از شب بجاي مي ماند

عطر خواب آور گل ياس است

 

آه بگذار گم شوم در تو

كس نيابد دگر نشانه‌ي من

روح سوزان و آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه‌ي من

 

آه بگذار زين دريچه‌ي باز

خفته بر بال گرم رؤياها

همره روزها سفر گيرم

بگريزم ز مرز روياها

 

داني از زندگي چه مي خواهم

من تو باشم . . تو .. پاي تا سر تو

زندگي گر هزار باره بود

بار ديگر تو . . بار ديگر تو

 

آن چه در من نهفته دريائي است

كي توان نهفتنم  باشد

با تو زين سهمگين توفان

كاش ياري گفتنم باشد

 

بس كه لبريزم از تو مي خواهم

بروم در ميان صحرا ها

سربسايم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج درياها

 

آري آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

|| نوشته شده توسط Ferancesco در 84/11/17 ساعت 10:5 بعد از ظهر |

طلسم عشق

بمان بهار ! …كه بي تو بهار مي خشكد !
- اقاقيا كه بماند !- چنار مي خشكد !

هزار زمزمه دارم به قطره قطره خويش
كجاست كوه تو ؟! اين آبشار مي خشكد !

خدا منم ! تو خدايي !… اگر خدا عشق است !
…ببين ! جنازه من روي دار مي خشكد !

تو شمس باش . اگر چه نمي شوم رومي
و گرنه زهره من بي مدار مي خشكد !

تو مستي غزلم باش ، تاك موسمي ست !
تو خلسه ام شو كه هر كوكنار مي خشكد !

چرا بهار به يك گل نمي شود ، خانم !
كه با گلي كه تويي ، خارزار مي خشكد !

تويي كه پشت عطش را شكسته اي ، باران !
در اين زمانه كه هر جويبار مي خشكد …

سفيد برفي من ! سيب ديگران سمي ست !
به فكر گندم من باش ! انار مي خشكد !!

كوتوله هاي محبت ، عقيم مي مانند
و قلب عاشق تو سوگوار مي خشكد !

بيا به بوسه من عشق را چراغان كن
به نور ، ريشه شبهاي تار مي خشكد !

پرنس و اسب سفيدش … منِ پياده ترين … !
طلسم عشق كه باشد ، سوار مي خشكد !!


ادامه مطلب
|| نوشته شده توسط Ferancesco در 84/11/13 ساعت 2:4 بعد از ظهر |

...Dear

عزیزم . . .  

|| نوشته شده توسط Ferancesco در 84/11/12 ساعت 2:50 بعد از ظهر |

كسي به بوسه نمي انديشد !

من هنوز گاهي يادم مي رود كه بغض كردن هايم تمام شده !! …

من هنوز گاهي يادم مي رود كه دستهايم ديگر نبايد يخ كنند ! …

من هنوز گاهي يادم مي رود كه بوسه را براي لبها اختراع كرده اند نه گونه ها !!
نميدونم تقصير كيه كه حتي بهترين دوستم به من مي گه : بسوزه پدر عاشقی !!!!
…یکی را دیدم مي گفت : در به در دنبال رژ لبي مي گردم كه طعم گيلاس بدهد !

 …من ، اما، آواره همه باغهاي جهانم براي يافتن گيلاسي كه طعم لبهاي تو را داشته باشد !!
                                                كسي به بوسه نمي انديشد !

…اينجا هزار بوسه ناشكفته ، ثانيه ثانيه بر خاك مي ريزند تا همه بهارهاي جهان راهشان را از شهر ما كج كنند و بروند به ناكجا !

ما ، اما ، صداي ضجه ثانيه ها را مي شنويم وقتي از درد بي بوسگي به خود مي پيچند !وقتي تيك تاك دل كوچكشان توي چرخ دنده هاي ساعت جويده مي شود و خون شتك مي زند روي صورت آدمها ! آدمهايي كه زردنرين گونه هاي جهان را زير هزار خروار پودر و كرم و رژ گونه - شايد هم سيلي آبرو و تازيانه سرما و شرم فقر ! - پنهان كرده اند ! تا يادشان برود طعم گيلاس طعم تو نيست !

|| نوشته شده توسط Ferancesco در 84/11/11 ساعت 5:21 بعد از ظهر |

من الان فقط مي خوام گريه كنم

بعضي وقتها دلت مي خواهد با دهان تمام مردم دنيا قهقهه بزني ! از درون حنجره تمام ساكنان زمين فرياد بكشي ! و با چشمهاي تمام ابرهاي جهان گريه كني ! …بعضي وقتها شادي يك واژه توخالي كم رمق است براي حسي كه داري ! بعضي وقتها بغض يك كلمه بي مصرف بدشكل است براي آن همه حرف مانده توي گلويت ! …بعضي وقتها دلت آنقدر تنگ مي شود كه با ريزبين تزين ميكروسكوپهاي دنياي عاقلانه آدمهاي پيرامونت قابل ديدن نيست ! …گاهي بدجوري به سرت مي زند !… گاهي فكر مي كني مجنون بودن هم عالمي دارد وقتي ليلايي يك گوشه اين خاك خدا به تو فكر مي كند ! … آنوقت ديگر هرگز دلت براي خودت تنگ نخواهد شد ! چون خودت را تازه پيدا كرده اي !

من الان فقط مي خوام گريه كنم

 

|| نوشته شده توسط Ferancesco در 84/11/11 ساعت 5:0 بعد از ظهر |

نه بانو ! نگو عشق

  نه بانو ! نگو عشق ، شر مي شوند
همين مردم خوب ، خر مي شوند !!

همين ها كه از عشق دم مي زنند
براي شما دردسر مي شوند !

نه محصول عشقند اين مردمان
هوس مي كنند و پدر مي شوند !

هنوزم براي شما وقت هست
نجنبيد از اين پست تر مي شوند

كجا سيب روييده ؟! اين دانه ها
پس از كاشت فورا تبر مي شوند !

نگوئيد حوا گناهي نداشت !
بگوئيد ، آدم مگر مي شوند ؟!

هواي بدي مي شود ، نپّريد !
ملائك در اين باد ، پر مي شوند !

نه بانو! نگو عشق ! شر مي شوند !
نه بانو ! نگو ! دردسر مي شوند …!!

|| نوشته شده توسط Ferancesco در 84/11/10 ساعت 8:34 بعد از ظهر |

خوشبختي

منو ببخش

خوشبختي بر سه ستون استوار است .

 فراموش کردن گذشته . غنيمت شمردن حال و اميدوار بودن به آينده .

 فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشان داريم ، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام دهیم .

|| نوشته شده توسط Ferancesco در 84/11/10 ساعت 10:23 قبل از ظهر |

آي ! بي انصاف ! چشمهايت را كه دزديدي مثل دلم

                               چشمايت را از من نگير

آي ! بي انصاف ! چشمهايت را كه دزديدي مثل دلم ! … حالا من چه كنم با اين همه دلتنگي ؟! …عسل را كه مي چشي تازه مي فهمي پيش از اين زهرمار توي دهنت بوده است ! … عسل كوهپايه هاي دماوند ! حالا من چه كنم با مرور تاريخي شوكران !؟ … سقراط را بي خيال ! … من حوصله تفكرات سقراطي را ندارم ! من دلم مي خواهد به احساسم تكيه كنم ، به چشمهاي تو ! دوست دارم پشتم را بدهم به عطرت و خيالم از همه دنيا تخت شود ! … آي ! خوش انصاف ! چشمهايت را به من پس بده و گرنه … و گرنه قصه سقراط براي بي منطق ترين آدم دنيا تكرار خواهد شد !…و اين لااقل براي سقراطيون بد درديست !!

|| نوشته شده توسط Ferancesco در 84/11/09 ساعت 5:22 بعد از ظهر |

عشق با (ق) ، تازه آغاز مي شود

به ياد بوسه او

بعضي وقتها فكر مي كنم راستي ديروز – نه همين ديروز ديروز ! ديروز يك ماه قبل… يكسال قبل … - چه جوري نفس مي كشيدم ؟! … اصلا دلم چگونه مي زد ؟! … چگونه راه مي رفتم ؟! …چگونه شعر مي خوندم ؟! … هيچ نمي دانم چطور مي شود بي او اين همه كار را كرد و خسته نشد ! … ديگر زندگي كردن بي او برايم ممكن نيست !….
تو يادت رفته است راه رفتن كلاغ را ! كبك عشق خرامان خرامان آمده است و دارد دور و برت مي پلكد ! خوب زير نظر بگيرش ! عشق آموزگار خوبي ست ! شيوه گام برداشتنش را به تو ياد خواهد داد !و آنوقت ، وقتي كلاغ قصه به خانه اميد رسيد ، تو اولين كلاغي خواهي شد كه راه رفتن كبك را آموخته است !! … و خدا عالم است كه آنوقت تو ديگر اصلا كلاغ نيستي ! و شايد ، تنها ، قاف عشق ،جولانگاه خوبي براي بالهاي از هم گشوده تو باشد ! … و قاف ، آخر عشق نيست ! بي شك، عشق با (ق) ، تازه آغاز مي شود !!….

|| نوشته شده توسط Ferancesco در 84/11/09 ساعت 4:38 بعد از ظهر |

خيلي سخته . . .

 

خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري صبح بلند شي ببيني که ديگه دوستش نداري

خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي بي وفا شه اوني که جونتو واسش گذاشتي

 خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه هوساش وقتي تموم شد بره و پيشت نمونه

 خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه تازه فرداي همون روز از دوست عاشقش با خبر شه

خيلي سخته توي پاييزبا کسي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اونو ببين

|| نوشته شده توسط Ferancesco در 84/11/09 ساعت 4:28 بعد از ظهر |

ليلی زير درخت انار

 نامه عشقولانه

ليلی زير درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست ليلی چکيد... ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلی اش رسيد.
راز رسيدن فقط همين بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.

لیلی زنجیر نبود
دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.


دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه زنجیری.

خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چی می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود.

|| نوشته شده توسط Ferancesco در 84/11/02 ساعت 9:42 بعد از ظهر |

۱ ثانيه بی تو يعنی ۶۰ سال

همه ميگن ۱ ساعت يعنی ۶۰ دقيقه

 ۱دقيقه يعنی ۶۰ ثانيه

 امّا هيچکس بهم نگفت که

 ۱ ثانيه بی تو يعنی ۶۰ سال !

|| نوشته شده توسط Ferancesco در 84/11/02 ساعت 9:40 بعد از ظهر |

onLoad and onUnload Example


New Page 2
یه فال باحال


نیت کن و انتخاب کن