![]() تازماني كه عاشق نشدهايد ، حق نداريد دربارة عشق قضاوت كنيد .
پست الکترونیک آرشیو مطالب درج در عـلاقه مندیـها◊ تبدیل به صفحه خانگی◊ خروج از وبلاگ آرشیو مطالب
اردیبهشت 1388
مرداد 1387 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
رو جلد
کراک و کیگن دانلود ، ترفند ، جاوا برای هیچکس دوستت دارم هواداران سعید شهروز ♥عاشقانه ها♥ در به در ها آتيش بازي كوچولو خاتمی آنلاین رویاهای قرمز .::عشق خفن::. سکوت کراک ایران 0072000 چند چندن دفتر زندگی تکنولوژی سیستم ارتباط ترنم عشق عشق عاشق معشوق *ستاره ::عاشق و معشوق:: ::بلاگفا:: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
لوگوی ما
ياهو
نظر سنجی
نظر سنجی از طریق sms
ارزش وبلاگ
لوگوی دوستان
|
عشق عاشق معشوق
عاشقانه ها بانو منو ببخش
جونم به لب رسيد تا لايقت شدم اندوه تو منو تا گريه مي بره بانو منو ببخش اين حرف آخره بانو نگاه كن اين مرد خسته رو اين شهر كهنه در دل نشسته رو دست منو بگير از پشت اين حصار ابري تر از دلت رو خاك من ببار دلتنگ تو شدم ، مغرور سر به زير از اين شب سياه ، دستامو پس بگير اندوه قلبمو جز تو به كي بگم ؟ باور كن عشقمو ، من در تو گم شدم بانو منو ببخش ، من عاشقت شدم جونم به لب رسيد تا لايقت شدم
یه عکس توپ تو ادامه مطلب هست حتما ببینین ادامه مطلب
پشت اين پنجره ها دل ميگيره
پشت اين پنجره ها دل ميگيره غم و غصهي دل و تو ميدوني وقتي از بخت خودم حرف مي زنم چشام اشك بارونميشه تو ميدوني عمريه غم تو دلم زندونيه دل من زندون داره تو ميدوني هرچي بهش مي گم تو آزادي ديگه ميگه من دوست دارم تو ميدوني مي خوام امشب با خودم شكوه كنم شكوه هاي دلم و تو مي دوني يگم اي خدا چرا بختم سياس چرا بخت من سياس تو ميدوني پنجره بسته ميشه شب مي رسه چشام آروم نداره تو مي دوني اگه امشب بگذره فردا ميشه مگه فردا چي ميشه تو ميدوني عمريه غم تو دلم زندونيه دل من زندون داره تو ميدوني هرچي بهش مي گم تو آزادي ديگه ميگه من دوست دارم تو ميدوني
ننگه لحظه جنون و بغض و فرياد
توي مذهب تو خاموشي حرامه اولين قانون تو قانون غيرت آخرين حكم تو حكم انتقامه ... زندگي مردن تدريجيه وقتي زخماي نشسته رو تنو ببيني ننگه لحظه جنون و بغض و فرياد رو به خاموشي آيينه بشيني ننگه بي تفاوتي به ساحت زخم ننگه بي حرمتي و پرپر شدن ياس اين همه درد و غم و دلخوشي پوچ پيش زخم تو يه قطره توي درياس
متن کامل در ادامه مطلب . ختما بخونید ( اینو نوشتم که بگم : دیگه دوست ندارم تورو با چشمای خیس ببینم . آخه اصلا قشنگ نیست . تو رو به خدا گذشته هارو فراموش کن دیگه منو اذیت نکن . خواهش می کنم . همیشه بخند . . همیشه ادامه مطلب
فروغ ميگه :
آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست از سياهي چرا هراسيدن شب پر از قطره هاي الماس است آنچه از شب بجاي مي ماند عطر خواب آور گل ياس است آه بگذار گم شوم در تو كس نيابد دگر نشانهي من روح سوزان و آه مرطوبت بوزد بر تن ترانهي من آه بگذار زين دريچهي باز خفته بر بال گرم رؤياها همره روزها سفر گيرم بگريزم ز مرز روياها داني از زندگي چه مي خواهم من تو باشم . . تو .. پاي تا سر تو زندگي گر هزار باره بود بار ديگر تو . . بار ديگر تو آن چه در من نهفته دريائي است كي توان نهفتنم باشد با تو زين سهمگين توفان كاش ياري گفتنم باشد بس كه لبريزم از تو مي خواهم بروم در ميان صحرا ها سربسايم به سنگ كوهستان تن بكوبم به موج درياها آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست
طلسم عشق
بمان بهار ! …كه بي تو بهار مي خشكد ! هزار زمزمه دارم به قطره قطره خويش خدا منم ! تو خدايي !… اگر خدا عشق است ! تو شمس باش . اگر چه نمي شوم رومي تو مستي غزلم باش ، تاك موسمي ست ! چرا بهار به يك گل نمي شود ، خانم ! تويي كه پشت عطش را شكسته اي ، باران ! سفيد برفي من ! سيب ديگران سمي ست ! كوتوله هاي محبت ، عقيم مي مانند بيا به بوسه من عشق را چراغان كن پرنس و اسب سفيدش … منِ پياده ترين … ! ادامه مطلب
كسي به بوسه نمي انديشد !
من هنوز گاهي يادم مي رود كه بغض كردن هايم تمام شده !! … من هنوز گاهي يادم مي رود كه دستهايم ديگر نبايد يخ كنند ! … من هنوز گاهي يادم مي رود كه بوسه را براي لبها اختراع كرده اند نه گونه ها !! …من ، اما، آواره همه باغهاي جهانم براي يافتن گيلاسي كه طعم لبهاي تو را داشته باشد !! …اينجا هزار بوسه ناشكفته ، ثانيه ثانيه بر خاك مي ريزند تا همه بهارهاي جهان راهشان را از شهر ما كج كنند و بروند به ناكجا ! ما ، اما ، صداي ضجه ثانيه ها را مي شنويم وقتي از درد بي بوسگي به خود مي پيچند !وقتي تيك تاك دل كوچكشان توي چرخ دنده هاي ساعت جويده مي شود و خون شتك مي زند روي صورت آدمها ! آدمهايي كه زردنرين گونه هاي جهان را زير هزار خروار پودر و كرم و رژ گونه - شايد هم سيلي آبرو و تازيانه سرما و شرم فقر ! - پنهان كرده اند ! تا يادشان برود طعم گيلاس طعم تو نيست !
من الان فقط مي خوام گريه كنم
بعضي وقتها دلت مي خواهد با دهان تمام مردم دنيا قهقهه بزني ! از درون حنجره تمام ساكنان زمين فرياد بكشي ! و با چشمهاي تمام ابرهاي جهان گريه كني ! …بعضي وقتها شادي يك واژه توخالي كم رمق است براي حسي كه داري ! بعضي وقتها بغض يك كلمه بي مصرف بدشكل است براي آن همه حرف مانده توي گلويت ! …بعضي وقتها دلت آنقدر تنگ مي شود كه با ريزبين تزين ميكروسكوپهاي دنياي عاقلانه آدمهاي پيرامونت قابل ديدن نيست ! …گاهي بدجوري به سرت مي زند !… گاهي فكر مي كني مجنون بودن هم عالمي دارد وقتي ليلايي يك گوشه اين خاك خدا به تو فكر مي كند ! … آنوقت ديگر هرگز دلت براي خودت تنگ نخواهد شد ! چون خودت را تازه پيدا كرده اي ! من الان فقط مي خوام گريه كنم
نه بانو ! نگو عشق
نه بانو ! نگو عشق ، شر مي شوند همين ها كه از عشق دم مي زنند نه محصول عشقند اين مردمان هنوزم براي شما وقت هست كجا سيب روييده ؟! اين دانه ها نگوئيد حوا گناهي نداشت ! هواي بدي مي شود ، نپّريد ! نه بانو! نگو عشق ! شر مي شوند !
خوشبختي
خوشبختي بر سه ستون استوار است . فراموش کردن گذشته . غنيمت شمردن حال و اميدوار بودن به آينده . فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشان داريم ، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام دهیم .
آي ! بي انصاف ! چشمهايت را كه دزديدي مثل دلم
آي ! بي انصاف ! چشمهايت را كه دزديدي مثل دلم ! … حالا من چه كنم با اين همه دلتنگي ؟! …عسل را كه مي چشي تازه مي فهمي پيش از اين زهرمار توي دهنت بوده است ! … عسل كوهپايه هاي دماوند ! حالا من چه كنم با مرور تاريخي شوكران !؟ … سقراط را بي خيال ! … من حوصله تفكرات سقراطي را ندارم ! من دلم مي خواهد به احساسم تكيه كنم ، به چشمهاي تو ! دوست دارم پشتم را بدهم به عطرت و خيالم از همه دنيا تخت شود ! … آي ! خوش انصاف ! چشمهايت را به من پس بده و گرنه … و گرنه قصه سقراط براي بي منطق ترين آدم دنيا تكرار خواهد شد !…و اين لااقل براي سقراطيون بد درديست !!
عشق با (ق) ، تازه آغاز مي شود
بعضي وقتها فكر مي كنم راستي ديروز – نه همين ديروز ديروز ! ديروز يك ماه قبل… يكسال قبل … - چه جوري نفس مي كشيدم ؟! … اصلا دلم چگونه مي زد ؟! … چگونه راه مي رفتم ؟! …چگونه شعر مي خوندم ؟! … هيچ نمي دانم چطور مي شود بي او اين همه كار را كرد و خسته نشد ! … ديگر زندگي كردن بي او برايم ممكن نيست !….
خيلي سخته . . .
خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري صبح بلند شي ببيني که ديگه دوستش نداري خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي بي وفا شه اوني که جونتو واسش گذاشتي خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه هوساش وقتي تموم شد بره و پيشت نمونه خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه تازه فرداي همون روز از دوست عاشقش با خبر شه خيلي سخته توي پاييزبا کسي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اونو ببين
ليلی زير درخت انار
|