تبليغاتX
عشق عاشق معشوق
عشق عاشق معشوق
عاشقانه ها
مونده به عید

 

عیدی یادت نره

||

میرم چون عاشقت هستم باید آزادت بزارم

تو که بی وفا نبودی

خاطرات رفته در بادیاد عشقه رفته از یاد

تو که بی وفا نبودی نمیدونم کی یادت داد

 

تو رو دیدم میدونستم میدونستم که اسیری

تو خدا حافظ نگفتی میدونستم داری میری

 

میرم از زندگی تو گرچه هستی روزگارم

میرم چون عاشقت هستم باید آزادت بزارم

 

بزار قلب وبشکنم از عشق بشم بارون و ببارم

آخه من طاقت اشک و توی چشم تو ندارم

  

بی تو سرگشته و تنها مثل برگی روی رودم

تو واسم زندگی بودی منواست تجربه بودمُ

The  Boyz

||

شکسپیر

میخواهم او را ببوسم

وقتی خدمت کار پرده را کنار زد ، مجسمه ای نمایان شد که بسیار شبیه به ملکه بود . اندوه فراوان شاه را در بر گرفت وتوان حرکت و صحبت از او سلب شد.

خدمتکار : سرور من ، سکوت تان را دوست دارم . این سکوت شگفتی تان را نشان  می دهد . آیا مجسمه شبیه ملکه ی شما نیست؟

شاه : آن زمان که دل به او بستم بدینگونه ایستاده بود. اما به این اندازه پیر نبود.

خدمتکار : کسی که مجسمه را ساخته ، بسیار ماهر بوده است و آن را به شکلی ساخته که اگر اکنون ملکه زتده بود ، اینگونه بنظر می رسید لما اجازه دهید پرده را بکشم ، چون ممکن است خیال کنید او حرکت میکند.

شاه: نه پرده را نکش . ایکاش مرده بودم! نگاه کن! فکر نمی کنی که او نفس می کشد . انگار چشمانش حرکت می کنند.

خدمتکار گفت : من باید پرده را بکشم، سرور من. می ترسم به خود بقبولانید که مجسمه زنده است .

شاه گفت : بگذار این چنین خیال کنم ، می خواهم او را ببوسم

خدمتکار : اما سرورم  ، رنگ لبهای آن هنوز خیس است و لبهای شما را آلوده میکند. اجازه دهید پرده را بکشم

میدونی بدش چی شد ؟ خوب بگید

تقریبا بر گرفته از کتاب قصه زمستان اثر شکسپیر

|| نوشته شده توسط Ferancesco در 84/12/20 ساعت 0:14 قبل از ظهر |

روز تولدم با اشک اون همراه بو د ............. خدایا چرا

یادت باشه که روز تولد من گریه کردی

 راستی دوست خوبم امین یه مطلبی رو یادم انداخت که بگم ۱۰ اسفند تولدم بود که با گریه اونی که دوستش دارم جشن گرفتم

۱۵ اسفند تولده امین عزیزه تولدت مبارک

||

سهم دل ما این بود آلوده و بیهوده تا بود ه همین بوده

سهم دل ما این بود آلوده و بیهوده تا بود ه همین بوده

در گزر از هر گزری

 خبر نبو از خبریکاش به خودم میگفتی

نه زنده بود زندگی

نه مرگ را بود اثری

 

نه ارزش گلایه ای

نه فرصتی به چاره ای

چه میتوان دوا نمود

 به قلب پاره پاره ای

 

نه در گذر گاه کسی

نه جنبش خارو خسی

نه پر زدن در قفسی

نه منتظر هم نفسی

 

نه رو سفید پیش یار

نه سر فراز در دیار

ببین چگونه گم شدیم

سوار عشق در گبار

||

10 ثانیه

واقعا زیبا بود

10 ثانیه تا انتها

پایانی بی سر و صدا

بی خبر ازهر شب و روز

من و یه شمع نیمه سوز

 

یکی گذشت از ثانیه

نه تای دیگه باقیه

ای کاش تو لحضه ای که رفت

میدیدمش یه بار دیگه

 

اون دور بود و تو حسرت

 ثانیه ها که می گذشت

ای کاش تو این یک ثانیه

 بی بودنش نمی گذشت

 

من موندم و 2 ثانیه

 ازم فقط این باقیه

هنوز نشستم منتظر

 چشم امیدم ساقیه

 به خدا میزنم ها!!!!!

قسمت نشد ببینمت

 شاید که لایق نبودم

منتظرت موندم یه وقت

نگی که عاشق نبودم

 

ثانیه 10 گل یاس

 راحت شدم دیگه خلاص

آزاد شدم بیام پیشت

 بی واهمه بی هیچ هراس

 

قشنگ ترین ثانیه ها

 این 10 تا بود که زود گذشت

رویای شیرین بود و ناب

چو ن با خیال تو گذشت

متن کامل در ادامه مطلب خیلی باحاله حتما بخونید


ادامه مطلب
|| نوشته شده توسط Ferancesco در 84/12/13 ساعت 4:22 بعد از ظهر |

اونی که مدعی بود عاشقته

توهم دل منو به بازی گرفتی

اونی که مدعی بود عاشقته

تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت

بی خبر رفت

بی خبر رفت و تو این ویرانه ها

رد پاشم واسه چشمات جا نذاشت......

آه دلو سوزوندی

آه چرا نموندی

من و هر ثانیه ها جنون تو

واسه من همین خیالتم بسه

بذار جاده ها اشتباه برن

ما که دستامون به هم نمی رسه

نمی رسه......

با حریر پیله های کاغذی

واسه من جاده رو ابریشم نکن

من به پروانه شدن نمی رسم

حرمت فاصله مون و کم نکن.............

آه دلو سوزوندی

آه چرا نموندی

||

بازم فروغ به دادم رسید

منو ببخش 

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم، که داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشکهای دیده زلب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم، که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر

میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیرگریه حق منه نه تو!

 

                                           روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

                                                   دردامن سکوت بتلخی گریستم

                                             نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

                                               دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم .

||

گنجشک ها رو دوست نداری

پرنده کوچک خوشبختی من

گنجشگک اشی مشی

 لب بوم ما نشین

بارون میاد خیس میشی

 برف میاد گوله میشی

میوفتی تو حوض نقاشی

 امان از حوض نقاشی!

کی میکشدت قصاب باشی

کی میپزدت آشپز باشی

کی میخوردت حکیم باشی

حکیم باشی حکیم باشی!!

|| نوشته شده توسط Ferancesco در 84/12/01 ساعت 11:5 بعد از ظهر |

onLoad and onUnload Example


New Page 2
یه فال باحال


نیت کن و انتخاب کن