![]() تازماني كه عاشق نشدهايد ، حق نداريد دربارة عشق قضاوت كنيد .
پست الکترونیک آرشیو مطالب درج در عـلاقه مندیـها◊ تبدیل به صفحه خانگی◊ خروج از وبلاگ آرشیو مطالب
اردیبهشت 1388
مرداد 1387 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
رو جلد
کراک و کیگن دانلود ، ترفند ، جاوا برای هیچکس دوستت دارم هواداران سعید شهروز ♥عاشقانه ها♥ در به در ها آتيش بازي كوچولو خاتمی آنلاین رویاهای قرمز .::عشق خفن::. سکوت کراک ایران 0072000 چند چندن دفتر زندگی تکنولوژی سیستم ارتباط ترنم عشق عشق عاشق معشوق *ستاره ::عاشق و معشوق:: ::بلاگفا:: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
لوگوی ما
ياهو
نظر سنجی
نظر سنجی از طریق sms
ارزش وبلاگ
لوگوی دوستان
|
عشق عاشق معشوق
عاشقانه ها مونده به عید
تا لحظه آغاز عيد نوروز 1385، #D# روز و #H# ساعت و #M# دقيقه و #S# ثانيه باقي مانده است.
میرم چون عاشقت هستم باید آزادت بزارم
خاطرات رفته در بادیاد عشقه رفته از یاد تو که بی وفا نبودی نمیدونم کی یادت داد تو رو دیدم میدونستم میدونستم که اسیری تو خدا حافظ نگفتی میدونستم داری میری میرم از زندگی تو گرچه هستی روزگارم میرم چون عاشقت هستم باید آزادت بزارم بزار قلب وبشکنم از عشق بشم بارون و ببارم آخه من طاقت اشک و توی چشم تو ندارم بی تو سرگشته و تنها مثل برگی روی رودم تو واسم زندگی بودی منواست تجربه بودمُ The Boyz
شکسپیر
وقتی خدمت کار پرده را کنار زد ، مجسمه ای نمایان شد که بسیار شبیه به ملکه بود . اندوه فراوان شاه را در بر گرفت وتوان حرکت و صحبت از او سلب شد. خدمتکار : سرور من ، سکوت تان را دوست دارم . این سکوت شگفتی تان را نشان می دهد . آیا مجسمه شبیه ملکه ی شما نیست؟ شاه : آن زمان که دل به او بستم بدینگونه ایستاده بود. اما به این اندازه پیر نبود. خدمتکار : کسی که مجسمه را ساخته ، بسیار ماهر بوده است و آن را به شکلی ساخته که اگر اکنون ملکه زتده بود ، اینگونه بنظر می رسید لما اجازه دهید پرده را بکشم ، چون ممکن است خیال کنید او حرکت میکند. شاه: نه پرده را نکش . ایکاش مرده بودم! نگاه کن! فکر نمی کنی که او نفس می کشد . انگار چشمانش حرکت می کنند. خدمتکار گفت : من باید پرده را بکشم، سرور من. می ترسم به خود بقبولانید که مجسمه زنده است . شاه گفت : بگذار این چنین خیال کنم ، می خواهم او را ببوسم خدمتکار : اما سرورم ، رنگ لبهای آن هنوز خیس است و لبهای شما را آلوده میکند. اجازه دهید پرده را بکشم میدونی بدش چی شد ؟ خوب بگید تقریبا بر گرفته از کتاب قصه زمستان اثر شکسپیر
روز تولدم با اشک اون همراه بو د ............. خدایا چرا
راستی دوست خوبم امین یه مطلبی رو یادم انداخت که بگم ۱۰ اسفند تولدم بود که با گریه اونی که دوستش دارم جشن گرفتم
سهم دل ما این بود آلوده و بیهوده تا بود ه همین بوده
سهم دل ما این بود آلوده و بیهوده تا بود ه همین بوده در گزر از هر گزری خبر نبو از خبری نه زنده بود زندگی نه مرگ را بود اثری نه ارزش گلایه ای نه فرصتی به چاره ای چه میتوان دوا نمود به قلب پاره پاره ای نه در گذر گاه کسی نه جنبش خارو خسی نه پر زدن در قفسی نه منتظر هم نفسی نه رو سفید پیش یار نه سر فراز در دیار ببین چگونه گم شدیم سوار عشق در گبار
10 ثانیه
10 ثانیه تا انتها پایانی بی سر و صدا بی خبر ازهر شب و روز من و یه شمع نیمه سوز یکی گذشت از ثانیه نه تای دیگه باقیه ای کاش تو لحضه ای که رفت میدیدمش یه بار دیگه اون دور بود و تو حسرت ثانیه ها که می گذشت ای کاش تو این یک ثانیه بی بودنش نمی گذشت من موندم و 2 ثانیه ازم فقط این باقیه هنوز نشستم منتظر چشم امیدم ساقیه
قسمت نشد ببینمت شاید که لایق نبودم منتظرت موندم یه وقت نگی که عاشق نبودم ثانیه 10 گل یاس راحت شدم دیگه خلاص آزاد شدم بیام پیشت بی واهمه بی هیچ هراس قشنگ ترین ثانیه ها این 10 تا بود که زود گذشت رویای شیرین بود و ناب چو ن با خیال تو گذشت متن کامل در ادامه مطلب خیلی باحاله حتما بخونید ادامه مطلب
اونی که مدعی بود عاشقته
اونی که مدعی بود عاشقته
بازم فروغ به دادم رسید
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم، که داغ بوسه پر حسرت ترا با اشکهای دیده زلب شستشو دهم رفتم که نا تمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم، که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش دردامن سکوت بتلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم .
گنجشک ها رو دوست نداری
گنجشگک اشی مشی لب بوم ما نشین بارون میاد خیس میشی برف میاد گوله میشی میوفتی تو حوض نقاشی امان از حوض نقاشی! کی میکشدت قصاب باشی کی میپزدت آشپز باشی کی میخوردت حکیم باشی حکیم باشی حکیم باشی!!
|