![]() تازماني كه عاشق نشدهايد ، حق نداريد دربارة عشق قضاوت كنيد .
پست الکترونیک آرشیو مطالب درج در عـلاقه مندیـها◊ تبدیل به صفحه خانگی◊ خروج از وبلاگ آرشیو مطالب
اردیبهشت 1388
مرداد 1387 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
رو جلد
کراک و کیگن دانلود ، ترفند ، جاوا برای هیچکس دوستت دارم هواداران سعید شهروز ♥عاشقانه ها♥ در به در ها آتيش بازي كوچولو خاتمی آنلاین رویاهای قرمز .::عشق خفن::. سکوت کراک ایران 0072000 چند چندن دفتر زندگی تکنولوژی سیستم ارتباط ترنم عشق عشق عاشق معشوق *ستاره ::عاشق و معشوق:: ::بلاگفا:: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
لوگوی ما
ياهو
نظر سنجی
نظر سنجی از طریق sms
ارزش وبلاگ
لوگوی دوستان
|
عشق عاشق معشوق
عاشقانه ها عروس دومادو ببوس
امروز روز عروسی من و تی تی مهربون من هست که از امروز بهش مگم همسر مهربون . برای خودم و اون آرزوی خوشبختی دارم این هم عکسهای ماشین عروس با طراحی و نظر من و همسرم قلبه کار من بود کفش دوزک ها کار همسرم
فيلم مجموعه دروغ ها با بازي گلشيفته و لئوناردو
اعتماد ؛ روز جمعه 10 اکتبر 2008 برابر با 19 مهرماه سال 1387 نمايش فيلمي
در سينماهاي امريکا و انگلستان آغاز مي شود که به واسطه يک ويژگي مهم براي
ايرانيان جذاب و مهم است. «مجموعه دروغ ها» جديدترين فيلم کارگردان کهنه
کار سينماي امريکا ريدلي اسکات در اين روز به پرده سينماها مي رود که نام
يک بازيگر شناخته شده سينماي ايران در ميان اسامي دست اندرکاران آن به چشم
مي خورد؛ گلشيفته فراهاني. پس از آنکه سايت سينمايي معتبر imdb حدود 10
روز پيش نام گلشيفته فراهاني را به جمع بازيگران اين فيلم اضافه کرد،
کمپاني برادران وارنر هم چهارشنبه شب در تريلر جديدي که از فيلم منتشر کرد
تصاويري از بازي فراهاني را قرار داد تا سرانجام شايعه يي که يک سال است
در محافل سينمايي و رسانه يي به گوش مي رسد، تاييد شود. سايت imdb هنوز
توضيحي درباره نقش فراهاني و نام شخصيتي که او آن را ايفا مي کند ارائه
نداده است اما تا پيش از اين از درج نام اين بازيگر در ليست دست اندرکاران
فيلم «مجموعه دروغ ها» با نام اصلي Body of lies خودداري مي کرد.
ادامه مطلب
گوشه ای از نامه چارلی چاپلین هنرمند و نابغه سینما به دخترش
دخترم! اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد. ادامه مطلب
تقدیم به تمام مادران فداکار و مهربان سرزمینم و مادر عزیز خودم که میدونه به اندازه تمام ستاره های آسم
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد. اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود. کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟. .خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني. کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟ اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني. کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ :فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود. در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد.. خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد،مي تواني او را *** مـــــــــــــــــادر*** صدا کني
زبانهای عشق
عشق برای گروهی از مردم یک انتخاب آزاد است در صورتیکه برای گروه دیگر تنها یک احساس محض می باشد. عشق زبانی است که هر یک از ما انتخاب می کنیم تا از طریق آن با یکدیگر گفتگو کنیم. اما چگونه می توان زبان عشق را فهمید در جائیکه احساسات ما از جانب یکیدیگر جریحه دار شده وبخاطر شکست های گدشته مان مملو از خشم و عصبانیت هستیم. برای پاسخ به این سئوال باید این واقعیت را در نظر داشت که همه ما این ظرفیت را دارا می باشیم که با انتخاب های نادرست و ضعیف خود باعث رنجش و جریحه دار کردن دیگران می گردیم. اگر چه شاید انتخاب های ما در جای خود کاملا منطقی و موجه بنظر برسند اما نمی تواند الگوی دائمی گردد که همیشه از آن استفاده نمود. عشق پاک کننده گذشته نیست بلکه بوجود آورنده محیطی است که در آن می توان آینده جدیدی را تصویر کرد. هنگامیکه ما انتخاب میکینم تا به جای زبان احساسی(عشق) خود به زبان احساسی همسر خود صحبت کنیم ما ایجاد کننده جوی هستیم که در آن می توان با مشکلات و شکست های گذشته روبرو شد یعنی موضوعی که همیشه در پس پرده بوده است. این موضوع همان زبان عشق است.
مفهوم و در ک زبان عشق: تغییر زندگی مستلزم باورهای ماست: 1- ارتباط کلامی یا کلام تایید و تصدیق . . . 2- وقت گذراندن و بودن با یکدیگر . . . 3- قدردانی کردن با هدایا . . . 4- کمک کردن و دخیل شدن در وظایف روزمره به همسر خود . . . 5- در آغوش گرفتن و نوازش . . . ادامه مطلب
تورا دیگر نمی خواهم
باز با آن دیگری دیدم تورا جای قهرو اخم خندیدم تورا بازگفتی اشتباهت دیدم گفتمت باشد بخشیدم تورا باز هم این قصه ات تکرار شد با رقیبان رفتنت انکار شد آنقدر رفتی که دیگر قلب من از تو و عشق تو بیزار شد آن رقیبان یک شبت می خواستند زره زره پاکیت می کاستند شب به مهمانخانه ات مهمان شدند صبح اما از برت برخواستند آمدی گفتی پشیمانی دگر تا همیشه پاک میمانی دگر اندکی از قول تو نگذشته بود باز رفتی با رقیبانی دگر تورا دیگر نمی خواهم نگو دیوانه می باشد که دیگر خانه ات همچون مسافر خانه می باشد دکتر شاهکاربینش پژوه
Not Gonna Get Us
انها قصد ندارند ما را بگیرند متن لاتین در ادامه مطلب ادامه مطلب
یک بوسه
بوسه یعنی وصل شیرین دو لب
خواندن این شعر در آغوش او معنا دارد...
حالا یه نویسنده جدید ( نویسنده افتخاری )
دو تا خبر براتون دارم اول در مورد دوست خوبم آیت عزیز که نویسنده سابق وبلاگ خدای عشق بود ولی دیگه نیست . حالا چرا ؟ بمونه . ولی وبلاگ جدید خدای عشق دیگه دست آیت نیست . من همینجا میگم که آیت عزیز هر وقت بخوای میتونی مطالب خودش رو تو وبلاگ من بنویسه منم خیلی خوشحال میشم . دوم هم تشکر از یکی دیگه از دوستان به نام بهار نویسنده وبلاگ عشق خفن که خدایی یکی از وبلاگ نویسای کار درسته اگه باور ندارین یه سر به وبلاگش بزنین . بهار عزیز هر وقت به وبلاگ من سر میزنه یه حال اساسی به بخش کامنت ها میده راستش همین طوره وقتی کوچیکیم عجله دااریم هر کی سنمونو می پرسه دوست داریم
گفتگو با خدا
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم . خدا پرسید : " پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی ؟ " من در پاسخش گفتم : " اگر وقت دارید . " خدا خندید : "وقت من بی نهایت است. . . در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟ " پرسیدم : " چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ " خدا پاسخ داد : " کودکی شان . اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند ، و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک باشند. . . . اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند. اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنا براین نه ر حال زندگی می کنند و نه در آینده اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند، و به گونه ای می میرند که گویی هر گز زندگی نکرده اند. " دست های خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم : " به عنوان یک پدر ، می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ " او گفت : " بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، همه ی کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند، بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ، ایجاد کنیم اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم. بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، ثروتمند کسی است که به کمترین ها نیاز دارد. بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند، فقط نمی دانند که چگ.نه احساسشان را نشان دهند . بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند ، و آن را متفاوت ببینند. بیاموزند که کافی نیست فقط آنها را دیگران ببخشند، بلکه آنها باید خود را هم ببخشند. " از خدا پرسیدم : " چیز دیگری هم هست؟ " خداوند لبخند زد و گفت : " فقط اینکه بدانند من همیشه اینجا هستم . " " همیشه "
همه چی در باره بوسه
می گویند تاثیر بوسه بر جسم ادمی به اندازهء دو صد متر است. وقتی کسی را می بوسیم ، 29 عضله فعال می شود. همچنین می گویند بوسه ایمنی بدن را افزایش می دهد. بوسه تپش قلب را به 150 ضربه در دقیقه و فشار خون را به 180 میلیمتر جیوه افزایش می دهد. چشیدن و مکیدن از نیازهای پایه ای آدمی است. بوسه مانند سیگار کشیدن یا آشامیدن و خوردن این دو نیاز را ارضا می کند. بوسه همچنین یک نمایش است. برای مثال وقتی دولتمردان همدیگر را در انظار عموم می بوسند، بوسه نزدیکی دو نوع سیاست را نمادین می کند. بوسهء مومن بر مهر نماز نمایانگر تقدس یا تقدس نمایی اوست و وابستگیش به خاک . روانشناس ها معتقدند زوج ها یی که پس از چندین سال زناشویی هنوز یکدیگر را با عشق می بوسند، رابطه ای پایداروو سالم دارند. بوسه بر طول عمر می افزاید و وقتی که دو نفر بر لب های هم بوسه می زنند، در آن لحظه کاملا با هم برابرند. احتمالا به همین دلیل بوسه نه تنها میل به هم آغوشی را افزایش میدهد بلکه در آن لحظه آدمی احساس می کند جهان امن است و تنها نیست و زندگی معنی دارد. بوسه در این مفهوم یک سنت چندین هزار ساله است . ما با هر بوسه چشم می بندیم بر درگیریها و گرفتاری های زندگی روزمره، بر حقارت ها و کینه توزیها و با هر بوسه بر قدمت این سنت می افزاییم. افلاطون معتقد بود که با بوسیدن لب های معشوق ، روح عاشق و معشوق به هم می آمیزد. در رومئو و ژولیت و در تریستان و ایزولد بوسه نشانه عشق است و ایثار تا مرگ . در " سفید برفی " از افسانه های گریم بوسه در مفهوم نجات و رهایی از جادو آمده است. بر اساس تحقیقات مردمشناسان 87 در صد انسان ها صرف نظر از تعلقات فرهنگی با بوسه به مفهوم رمانتیک و عاشقانه آشنا هستند . در فیلم بر باد رفته که در دهه سی ساخته شد بوسه کلارک گیبل و ویوین لای از برانگیزاننده ترین بوسه های تاریخ سینما به شمار می آید . متن کامل همه چیز در باره بوسه در ادامه مطلب ادامه مطلب
گزارش رسمی از یک مرگ به دلیل اندوه
شاه مرد. بعد ملکه مرد. کنار شاه دفنش کردند . شاه مرد بعد ملکه از غصه دق مرگ شد . گزارش این بود . هیچ کس هم حرفی نزد. اما آدم که از غصه نمی میره . غصه که بخوری اشتهات کور میشه و چند روزی در اتاق رو به روی خودت می بندی ، اما همیشگی نیست . لاعلاج نیست. بالاخره میایی بیرون و یه لیوان اب می خواهی . پزشک قانونی دربار رو میشناسم . اونو بارها دیدم جوونی که خیلی خوش تیپه . میزان مرگ ومیر در خاندان سلطنت کمتر از مردم عادیه . خبرش کردن . کف اتاق افتاده بود . نبض اون رو گرفت و روی برگه گواهی فوت نوشت : اندوه!! درست به نظر میومد . لازم بود به هزاران سوال مردم جواب داد . جسد را معاینه نکرد و برای تشریح نبرد . آخه اندوه و کجا می تونست پیدا کنه ؟ تو تن ادمی جایی برای اندوه نیست .اگه معاینه میکرد میدید میزان الکل خون یک و نه دهمه و نارنگی نیمه جویده ای را در گلوی او میدید که موقع خنده پریده بود تو حلقش ، اما به نظر میرسید نکته ظریفی باشه ، ملکه مرده .زنده باد اندوهش . زنده باد دلقک در بار که اون شب واسه خندوندن ملکه به اتاقش رفته بودزنده باد گزارش های رسمی که همیشه در این ملک قدیمی جایی را پرمی کند.
همیشه
اینم واسه اونایی میگم که تو کامنتاشون به من واسه خوش بودنم تبریک گفتن و خودشون هنوز نا خوشن دوستای خوبم من با تموم خریتای زندگیم یه چیزو خوب یاد گرفتم این که همیشه نباید طبیعی بود بعضی وقتا لازمه که یه گل مصنوعی باشین مثل همین گل گل باشین ولی مصنوعی چه عیبی داره اگه عطر و بو ندارین در عوض زرد نمیشین ونمی یوفنین نمیدونم تونستم حرف و برسونم یا نه خلاصه این که همیشه گل باشین و ولی به موقع طبیعی یا مصنوعی
شکسپیر 2
خدمتکار:سرورم من میتوانم کاری کنم که مجسمه به حرکت در آید ولی از این میترسم که شاید شما من را یک ساحره بدانید. پادشاه : آه میتوانی ! این کار را انجام بده حتی اگر سحر و فریب و نیرنگ باشد! خدمتکار دستهای خودش رو به خرکت در آورد و گروه موسیقی شروع به کار کردن مجسمه که درواقع خود ملکه بود به حرکت درومد و به سمت پادشاه رفت و در آغوش پادشاه ... درسته خود ملکه بود که مدتها همه فکر میکردن مرده ولی زنده بود نتیجه اخلاقی ( بر گرفته از وبلاگ بهار) : هیچ وقت کسی رو که دوسش داری از خودت نرون که مجبور نباشی واسه مجسمش ورد جادویی بخونی تا زنده شه
حالا بخند
امروز خیلی خوشحالم دیگه نمی خوام واستون از غم بگم دیگه می خوام که بخندم و ... بماند . ولی اینو تازه فهمیدم که خیلی خر بودم و نمیدونستم از اونایی که تو این مدّت بهم کمک کردن که خودمو بشناسم یه دنیا ممنونم
I love you again
I love you, With no limit, To my descent, Nor regret, To my eternal bleeding, As loud as thunder, I shout your name, In the everlasting valleys, Of roses you adore, To every bird, Butterfly, Moon smile, Ray of setting sun, I tell the tale, Of mythical beauty, Eternal in its captivity, Pithy in fulfillment, Strange, How seconds turn into lifetimes, And lifetimes, Into slices of seconds, I love you, ... I love you again, ادامه مطلب
عیده و امسال عیدی ندارم
عیده و امسال عیدی ندارم ادامه مطلب
میرم چون عاشقت هستم باید آزادت بزارم
خاطرات رفته در بادیاد عشقه رفته از یاد تو که بی وفا نبودی نمیدونم کی یادت داد تو رو دیدم میدونستم میدونستم که اسیری تو خدا حافظ نگفتی میدونستم داری میری میرم از زندگی تو گرچه هستی روزگارم میرم چون عاشقت هستم باید آزادت بزارم بزار قلب وبشکنم از عشق بشم بارون و ببارم آخه من طاقت اشک و توی چشم تو ندارم بی تو سرگشته و تنها مثل برگی روی رودم تو واسم زندگی بودی منواست تجربه بودمُ The Boyz
شکسپیر
وقتی خدمت کار پرده را کنار زد ، مجسمه ای نمایان شد که بسیار شبیه به ملکه بود . اندوه فراوان شاه را در بر گرفت وتوان حرکت و صحبت از او سلب شد. خدمتکار : سرور من ، سکوت تان را دوست دارم . این سکوت شگفتی تان را نشان می دهد . آیا مجسمه شبیه ملکه ی شما نیست؟ شاه : آن زمان که دل به او بستم بدینگونه ایستاده بود. اما به این اندازه پیر نبود. خدمتکار : کسی که مجسمه را ساخته ، بسیار ماهر بوده است و آن را به شکلی ساخته که اگر اکنون ملکه زتده بود ، اینگونه بنظر می رسید لما اجازه دهید پرده را بکشم ، چون ممکن است خیال کنید او حرکت میکند. شاه: نه پرده را نکش . ایکاش مرده بودم! نگاه کن! فکر نمی کنی که او نفس می کشد . انگار چشمانش حرکت می کنند. خدمتکار گفت : من باید پرده را بکشم، سرور من. می ترسم به خود بقبولانید که مجسمه زنده است . شاه گفت : بگذار این چنین خیال کنم ، می خواهم او را ببوسم خدمتکار : اما سرورم ، رنگ لبهای آن هنوز خیس است و لبهای شما را آلوده میکند. اجازه دهید پرده را بکشم میدونی بدش چی شد ؟ خوب بگید تقریبا بر گرفته از کتاب قصه زمستان اثر شکسپیر
روز تولدم با اشک اون همراه بو د ............. خدایا چرا
راستی دوست خوبم امین یه مطلبی رو یادم انداخت که بگم ۱۰ اسفند تولدم بود که با گریه اونی که دوستش دارم جشن گرفتم
سهم دل ما این بود آلوده و بیهوده تا بود ه همین بوده
سهم دل ما این بود آلوده و بیهوده تا بود ه همین بوده در گزر از هر گزری خبر نبو از خبری نه زنده بود زندگی نه مرگ را بود اثری نه ارزش گلایه ای نه فرصتی به چاره ای چه میتوان دوا نمود به قلب پاره پاره ای نه در گذر گاه کسی نه جنبش خارو خسی نه پر زدن در قفسی نه منتظر هم نفسی نه رو سفید پیش یار نه سر فراز در دیار ببین چگونه گم شدیم سوار عشق در گبار
10 ثانیه
10 ثانیه تا انتها پایانی بی سر و صدا بی خبر ازهر شب و روز من و یه شمع نیمه سوز یکی گذشت از ثانیه نه تای دیگه باقیه ای کاش تو لحضه ای که رفت میدیدمش یه بار دیگه اون دور بود و تو حسرت ثانیه ها که می گذشت ای کاش تو این یک ثانیه بی بودنش نمی گذشت من موندم و 2 ثانیه ازم فقط این باقیه هنوز نشستم منتظر چشم امیدم ساقیه
قسمت نشد ببینمت شاید که لایق نبودم منتظرت موندم یه وقت نگی که عاشق نبودم ثانیه 10 گل یاس راحت شدم دیگه خلاص آزاد شدم بیام پیشت بی واهمه بی هیچ هراس قشنگ ترین ثانیه ها این 10 تا بود که زود گذشت رویای شیرین بود و ناب چو ن با خیال تو گذشت متن کامل در ادامه مطلب خیلی باحاله حتما بخونید ادامه مطلب
اونی که مدعی بود عاشقته
اونی که مدعی بود عاشقته
بازم فروغ به دادم رسید
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم، که داغ بوسه پر حسرت ترا با اشکهای دیده زلب شستشو دهم رفتم که نا تمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم، که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش دردامن سکوت بتلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم .
گنجشک ها رو دوست نداری
گنجشگک اشی مشی لب بوم ما نشین بارون میاد خیس میشی برف میاد گوله میشی میوفتی تو حوض نقاشی امان از حوض نقاشی! کی میکشدت قصاب باشی کی میپزدت آشپز باشی کی میخوردت حکیم باشی حکیم باشی حکیم باشی!!
بانو منو ببخش
جونم به لب رسيد تا لايقت شدم اندوه تو منو تا گريه مي بره بانو منو ببخش اين حرف آخره بانو نگاه كن اين مرد خسته رو اين شهر كهنه در دل نشسته رو دست منو بگير از پشت اين حصار ابري تر از دلت رو خاك من ببار دلتنگ تو شدم ، مغرور سر به زير از اين شب سياه ، دستامو پس بگير اندوه قلبمو جز تو به كي بگم ؟ باور كن عشقمو ، من در تو گم شدم بانو منو ببخش ، من عاشقت شدم جونم به لب رسيد تا لايقت شدم
یه عکس توپ تو ادامه مطلب هست حتما ببینین ادامه مطلب
پشت اين پنجره ها دل ميگيره
پشت اين پنجره ها دل ميگيره غم و غصهي دل و تو ميدوني وقتي از بخت خودم حرف مي زنم چشام اشك بارونميشه تو ميدوني عمريه غم تو دلم زندونيه دل من زندون داره تو ميدوني هرچي بهش مي گم تو آزادي ديگه ميگه من دوست دارم تو ميدوني مي خوام امشب با خودم شكوه كنم شكوه هاي دلم و تو مي دوني يگم اي خدا چرا بختم سياس چرا بخت من سياس تو ميدوني پنجره بسته ميشه شب مي رسه چشام آروم نداره تو مي دوني اگه امشب بگذره فردا ميشه مگه فردا چي ميشه تو ميدوني عمريه غم تو دلم زندونيه دل من زندون داره تو ميدوني هرچي بهش مي گم تو آزادي ديگه ميگه من دوست دارم تو ميدوني
ننگه لحظه جنون و بغض و فرياد
توي مذهب تو خاموشي حرامه اولين قانون تو قانون غيرت آخرين حكم تو حكم انتقامه ... زندگي مردن تدريجيه وقتي زخماي نشسته رو تنو ببيني ننگه لحظه جنون و بغض و فرياد رو به خاموشي آيينه بشيني ننگه بي تفاوتي به ساحت زخم ننگه بي حرمتي و پرپر شدن ياس اين همه درد و غم و دلخوشي پوچ پيش زخم تو يه قطره توي درياس
متن کامل در ادامه مطلب . ختما بخونید ( اینو نوشتم که بگم : دیگه دوست ندارم تورو با چشمای خیس ببینم . آخه اصلا قشنگ نیست . تو رو به خدا گذشته هارو فراموش کن دیگه منو اذیت نکن . خواهش می کنم . همیشه بخند . . همیشه ادامه مطلب
فروغ ميگه :
آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست از سياهي چرا هراسيدن شب پر از قطره هاي الماس است آنچه از شب بجاي مي ماند عطر خواب آور گل ياس است آه بگذار گم شوم در تو كس نيابد دگر نشانهي من روح سوزان و آه مرطوبت بوزد بر تن ترانهي من آه بگذار زين دريچهي باز خفته بر بال گرم رؤياها همره روزها سفر گيرم بگريزم ز مرز روياها داني از زندگي چه مي خواهم من تو باشم . . تو .. پاي تا سر تو زندگي گر هزار باره بود بار ديگر تو . . بار ديگر تو آن چه در من نهفته دريائي است كي توان نهفتنم باشد با تو زين سهمگين توفان كاش ياري گفتنم باشد بس كه لبريزم از تو مي خواهم بروم در ميان صحرا ها سربسايم به سنگ كوهستان تن بكوبم به موج درياها آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست
طلسم عشق
بمان بهار ! …كه بي تو بهار مي خشكد ! هزار زمزمه دارم به قطره قطره خويش خدا منم ! تو خدايي !… اگر خدا عشق است ! تو شمس باش . اگر چه نمي شوم رومي تو مستي غزلم باش ، تاك موسمي ست ! چرا بهار به يك گل نمي شود ، خانم ! تويي كه پشت عطش را شكسته اي ، باران ! سفيد برفي من ! سيب ديگران سمي ست ! كوتوله هاي محبت ، عقيم مي مانند بيا به بوسه من عشق را چراغان كن پرنس و اسب سفيدش … منِ پياده ترين … ! ادامه مطلب
من الان فقط مي خوام گريه كنم
بعضي وقتها دلت مي خواهد با دهان تمام مردم دنيا قهقهه بزني ! از درون حنجره تمام ساكنان زمين فرياد بكشي ! و با چشمهاي تمام ابرهاي جهان گريه كني ! …بعضي وقتها شادي يك واژه توخالي كم رمق است براي حسي كه داري ! بعضي وقتها بغض يك كلمه بي مصرف بدشكل است براي آن همه حرف مانده توي گلويت ! …بعضي وقتها دلت آنقدر تنگ مي شود كه با ريزبين تزين ميكروسكوپهاي دنياي عاقلانه آدمهاي پيرامونت قابل ديدن نيست ! …گاهي بدجوري به سرت مي زند !… گاهي فكر مي كني مجنون بودن هم عالمي دارد وقتي ليلايي يك گوشه اين خاك خدا به تو فكر مي كند ! … آنوقت ديگر هرگز دلت براي خودت تنگ نخواهد شد ! چون خودت را تازه پيدا كرده اي ! من الان فقط مي خوام گريه كنم
نه بانو ! نگو عشق
نه بانو ! نگو عشق ، شر مي شوند همين ها كه از عشق دم مي زنند نه محصول عشقند اين مردمان هنوزم براي شما وقت هست كجا سيب روييده ؟! اين دانه ها نگوئيد حوا گناهي نداشت ! هواي بدي مي شود ، نپّريد ! نه بانو! نگو عشق ! شر مي شوند !
خوشبختي
خوشبختي بر سه ستون استوار است . فراموش کردن گذشته . غنيمت شمردن حال و اميدوار بودن به آينده . فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشان داريم ، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام دهیم .
آي ! بي انصاف ! چشمهايت را كه دزديدي مثل دلم
آي ! بي انصاف ! چشمهايت را كه دزديدي مثل دلم ! … حالا من چه كنم با اين همه دلتنگي ؟! …عسل را كه مي چشي تازه مي فهمي پيش از اين زهرمار توي دهنت بوده است ! … عسل كوهپايه هاي دماوند ! حالا من چه كنم با مرور تاريخي شوكران !؟ … سقراط را بي خيال ! … من حوصله تفكرات سقراطي را ندارم ! من دلم مي خواهد به احساسم تكيه كنم ، به چشمهاي تو ! دوست دارم پشتم را بدهم به عطرت و خيالم از همه دنيا تخت شود ! … آي ! خوش انصاف ! چشمهايت را به من پس بده و گرنه … و گرنه قصه سقراط براي بي منطق ترين آدم دنيا تكرار خواهد شد !…و اين لااقل براي سقراطيون بد درديست !!
عشق با (ق) ، تازه آغاز مي شود
بعضي وقتها فكر مي كنم راستي ديروز – نه همين ديروز ديروز ! ديروز يك ماه قبل… يكسال قبل … - چه جوري نفس مي كشيدم ؟! … اصلا دلم چگونه مي زد ؟! … چگونه راه مي رفتم ؟! …چگونه شعر مي خوندم ؟! … هيچ نمي دانم چطور مي شود بي او اين همه كار را كرد و خسته نشد ! … ديگر زندگي كردن بي او برايم ممكن نيست !….
خيلي سخته . . .
خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري صبح بلند شي ببيني که ديگه دوستش نداري خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي بي وفا شه اوني که جونتو واسش گذاشتي خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه هوساش وقتي تموم شد بره و پيشت نمونه خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه تازه فرداي همون روز از دوست عاشقش با خبر شه خيلي سخته توي پاييزبا کسي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اونو ببين
ليلی زير درخت انار
|